در قصه ای برفی
سورچی پیری
سر در گوش اسبش نهاد و رازش را گریست
من رازم را با که بگویم
ابری در سرم
ابری در گلویم
خدایا
به قطره ای باران محتاجم.
" عمران صلاحی"
خدا، شاهدمان نمی شود. می شود؟
آمده اند زندگی مرا ببینند. حتی از خانه ام، اتاق خوابم فیلمبرداری کردند. گفتم الان است که کشو لباسها را هم زیر و رو کنند. و شب پاهام همینطور می لرزید. تا الان. ساق پاهام. شب فکر کردم مرگ یک بار، شیون یک بار. چکارشان کنم وقتی پچپچه، همهمه می شود وهمه جا رطوبت، نه، شرجی خون گرفته هوا، و نفس که بکشم حلقم پر از لخته می شود؟
تب.
اسمش چه بود. چیزی شبیه تلالو، درخشش. و فکر کردم، تو خیالهای ممنوعه ام، که تو هستی. آدم گمانش می برد به شاعری، نویسنده ای، که خوب بلد است حرف بزند. ته پس کوچه ای، شروع کند به دکلمه ی چیزی با صدای بلند، و تصویر آجرهای قدیمی دیوارها باشد، بویشان، رنگشان، طعمشان. این جماعت اینها را چه می فهمد. احمقها با مته می افتند به جان مغز آدم، و آخر هم نمی فهمند چیزی را که دنبالش بودند به پول سیاهی نمی ارزیده. در عوضش اینهمه سیل، سیل، سیل شعرهایی که هزار بار از برم...
خواسته ناخواسته می روی پی ِجذبه ی ناگهان ِ چیزی، مثلا قهوه ی ترک با آن ته نشینش که جان می دهد برای فال گرفتن، یا درختهای پارک طالقانی یا تو بگو همین خلد برین سابق خودمان، که عوضیها نمی دانند برای مشروب و چیپس کنارش نیست که ساخته اندش، برای اختلاف فازهای هق هق هاست، آره، می روی مقهور چیزی شوی.
اسمش زمانهای معلق بود. آره . همین. زمانهای معلق. و به دلم چسبید. فکر که می کنی نمی دانی همه اش واقعیت داشته یا نه، یا نصفش، یا بالکل ساخته ی مغزی نشئه. چه فرقی دارد. شب که می شود و چراغهای زیر نخلها روشن می شوند، شروع می شود لامصب. سر دردم مجال نمی دهد هوار بکشم. می پیچم توی گور گم شده ام و از از ابتدای علامت سوالها تا آخرش که هیچوقت ظهور نمی کند، مالیخولیای هیستریک خنده اوج اوج اوج تا اینکه نفهمم کی ازپا افتاده ام.
نشانی های بی محابا، لامصب ترینشان هم تباهت کرده اند ، خواسته نا خواسته، بوی سوختگی پوست می دهند توی آینه. هی لورکا... لورکا... پیراهن قرمزت را بپوش و بیا زیر این آسفالت با هم سیب بخوریم.
این چهره ی عبوس و ابروهای دیگر همیشه در هم کشیده، صدای خش دار، و انباشتگی و در هم لولیدن حروف جوشان در مغز ساعی من.
فیلم می بینم، "مرد در تاریکی" پل آستر کتاب خوبی بود، کمبود موسیقی دارم، نه، کمبود آدم، که فقط عکس نباشد، و دعا می کنم هر کسی که به اشتباه شماره ام را می گیرد و حرف نزده قطع می کند، بعد ترش اس ام اس ندهد که اشتباه شده و این حرفها، هیچ نگوید ، هیچ. نیاز دارم به قلقلک دادن خودم با خیال ها. نمی فهمد که. که چقدرها، چقدرها، چقدرها... لازمش دارم، می خواهمش خیال را.
این روزها بجز تنهایی کشنده، نبود ساده ترین امکانات تمدن در شهری کوچک سیویلایز نشده، به درون برگشتنم، با سرعت نور انگار هلم میدهد به خوشایندی و نا خوشایندی رسیدن به بی اختیاری ِ تداعی. و در ظاهر فقط پوشیدن چادر نماز در راهرو آپارتمان است، کاری که برای اولین بار است تجربه اش می کنم، از من نیست و شروع رهای جدیدی است که هنوز دوستش ندارم.
"این روزها"م داره تبدیل به "اون روزها" می شه. دلم می خواست یکم خوش بینی تو خونم بود. دارم از شیراز می رم؟ دارم می رم.
اگر خسته ای از اینجا برو
کمی شنا کن
سوت بزن
بی خیال هر چه فال ناخوش و
حال خسته.
سه نقطه ها از کابوس تا رویازدگی در گیرم کردند. همه اش یک شب و آنهم وقتی بجای اینکه کپه ی مرگت را بگذاری، آسانسور ذهنیات ِ سانتی مانتال ِ زنانه ات بالا و پایین رفتنش گرفته باشد. هی بالا، هی پایین. چتر سیاه گرفته بود بالای تخیلم. آواز ِ سیاه هم که می خواند جغدک. نمی شد بگذارد یک چند لحظه ای فقط، دور از دردِ "این روزها"، توی یک تاکسی بنشینم و پیراهنی قرمز در هوا وزیدن گرفته باشد؟
پ.ن: ندارد. سرطان ِخاطراتم را آنالیز بکنم؟
روز و شبهایمان مثل هم، همه بی قراری.
زن همینطور که با عجله در پیاده رو راه می رود، پایش پیچ می خورد و سکندری. حس می کند سرعتش در میان این جمعیت مجاور ِ نزدیک و دور، معکوس کم و کمتر می شود. آنقدر که خیابانها انگار با سرعت نور روی خط مستقیم در حرکتند و او ثابت.
[ آوار؛ آوار ِ مسیح است که خراب می شود روی گلویم؟ چشمهایم داغ داغند و مغزم، نه از تهاجم ِ " آنچه گذشت" ها، که از این نفرت ِ پیشرو، می خواهد که بالا بیاورد.]
شب، دیرتر از سابق، زن به خانه برگشته. لباسهایش را عوض نکرده، نشسته و سری اعداد فاکتور های مقابلش را جمع می زند. و چندین باز از اول. فکرها را پس می زند و باز می آیند، مصر، سمج. تاکسی، داروخانه، نارنجی ِ هوا، مرد ریش پروفسوری، ایران دخت، آرایشگاه، چشمهایی از پشت عینک، داروی ضد عفونی کننده، عفونت.
[این روز تا شب های سگ دو زدن هم آخرش می شود همین. یک سری عدد روی کاغذ که باید بابتشان جواب پس بدهی. رقمها چرا؟ چرا می خواهند از صفحه بیرون بپرند و خفه ام کنند؟ چرا نمی توانم ببخشم؟ همه را ببخشم تا شاید آرام شوم به جای لگدمال شدن زیر جنگهای مداوم ِ با خودم؟ که می کشدم و می کشدم و انتهایی نیست برایش...]